تبليغاتX
من او ندارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
این وبلاگ برای همیشه بسته شد

از این به بعد من روی یه وبلاگ دیگه کار می کنم

خوشحال می شم اگه به وبلاگ جدیدم سربزنید .

www.man-to-ma6566.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:8  توسط فرهاد  | 

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد


هیچکی با موندن من شاد نشد


وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت


بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

 
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد


دل من میخواست تلافی بکنه


پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت


هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود


اگه شب میرفتم و خورشید نبود


آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

 
که واسم غریب و نا شناخته بود


اما اون وقتی رسید که قلب من


همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود


گلا اما همه پژمرده بودن


کسائیکه واسشون مهم بودم


همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

 
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد


دل من میخواست تلافی بکنه


پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت


هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود


اگه شب میرفتم و خورشید نبود


آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

 
که واسم غریب و نا شناخته بود


اما اون وقتی رسید که قلب من


همه آرزوهاشو باخته بود


اما اون وقتی رسید که قلب من


همه آرزوهاشو باخته بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:35  توسط فرهاد  | 

نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

                می خوام از خوابی که لحظش یه ساله برای دیدن روی تو پا شم

اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

                همه دنیا بیان و تو نباشی دلم دق می کنه با این همه درد

تموم زندگیم و زیر و رو کن که بی تو دلخوشیهامم گناهه

                خودت باش و من و دیوونگیهام فقط با تو دل من رو به راهه

بذا باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه

                میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیوانه باشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:42  توسط فرهاد  | 

ای آنکه از دیار من آخر گریختی


چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای


از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال


رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای


در کوره راه زندگیم جای پای تست


پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید


پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست


کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید


افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت


چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من

 
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز


زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من


بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من


کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند


از من گریختی و دلم سخت ناله کرد


کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:58  توسط فرهاد  | 

این شعر رابرای تو خواهم نوشت آه

 

ای در هجوم فاجعه تنها ترین پناه

 

من شعر می نویسم وتو گریه می کنی

 

این روزها که هردو جدا از همیم آه

 

اما چه باشی وچه نباشی هنوز هم

 

بر زنده بودنم توفقط می شوی گواه

 

در باز می شود وکسی که بجز تو نیست

 

سر می زند به شعر من !اما به اشتباه

 

خط می زنم بر آنچه بجز از تو گفته ام

 

ای بی وجود عشق تو دنیای من تباه

 

این روزهای سرد که دلگیرم از خودم

 

خانم! چه کسی به جز تو می شود مرا پناه

 

می خواهمت به وسوسه هر لحظه بیشتر

 

ای تو برای خستگی ام مثل تکیه گاه

 

بی تو چگونه می گذرد روزگار من

 

هر دقیقه سالی وهر لحظه مثل ماه

 

ویرانترم مخواه که بر باد رفته ام

 

بانوی آب وآیینه ویرانترم مخواه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:1  توسط فرهاد  | 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه ،

 هنوزم بین ما شاید یه حسه تازه پیداشه ،

 یه راهی روو به من وا کن تو این بیراهه ی بن بست ، یه کاری کن

برای ما ، یه مایی هنوزم هست ، 

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم ،

 من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:31  توسط فرهاد  | 

منم آن خسته دل درمانده

 

به تو بیگانه پناه آورده

 

منم آن از همه دنیا رانده

 

در رهت هستی خود گم کرده

 

 

از ته کوچه مرا می بینی

 

می شناسی ام و در می بندی

 

شاید ای با غم من بیگانه

 

بر من از پنجره ای می خندی

 

با تو حرفی دارم                  خسته ام بیمارم

 

جز تو ای دور از من            از همه بیزارم

 

گریه کن گریه نه بر من خنده

 

یاد من باش و دل غمگینم

 

پاکی ام دیدی و رنجم دادی

 

من به چشم خودم این می بینم

 

خوب دیروزی من در بگشا

 

که بگویم ز تو هم دل کندم

 

خسته از این همه دلتنگیها

 

بر تو وعشق و وفا می خندم

 

با تو حرفی دارم             خسته ام بیمارم

 

جز تو ای دور از من       از همه بیزارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:34  توسط فرهاد  | 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می كنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت می كنم



دستت به دست ديگری از اين گذشته كار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می كنم



گفتی دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد تو با خود گفته ای دارم اطاعت می كنم



رفتم كنار پنجره ديدم تو را با... بگذريم

چيزی ند يد م اين چنين دارم رعايت می كنم



من عاشق چشم توام تو مبتلای ديگری

دارم به تقدير خودم چنديست عادت می كنم



تو التماسم می كنی جوری فراموشت كنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می كنم



گفتی محبت كن برو، باشد خداحافظ ولی

رفتم كه تو باور كنی دارم محبت می كنم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:47  توسط فرهاد  | 

دلي كه از تو بماند جدا نمي خواهم

دلي به پايت عاشقانه مي خواهم

دلي كه بسته به پاي تو تا هميشه دخيل

دلي كه در دل تو كرده خانه مي خواهم

دلي كه رفت و نيامد به پرتگاه جنون

دلي كه گريه كند بي بهانه مي خواهم

دلي غريب و دلي عاشق و دلي تنها

دلي براي غمت جاودانه مي خواهم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:43  توسط فرهاد  | 

---از دوست چه می ماند --

---در خاطره ی فردا--

---جز حرف دل انگیزش--

--- جز خاطره ی زیبا--

فردا که جدا گردیم--

--در پیچ و خم تقدیر--

--چون موج نهان گردیم--

--در عمق و ته دریا--

--ای دوست بیا امروز--

--در روح یکی باشیم--

--فردا که؟ خبر دارد--

--از رسم و ره دنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:33  توسط فرهاد  | 

اين قصه ندانست کسی :هرگز
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتی بود که ديگر با من
بر سر مهر نبود
آه اين درد مرا می فرسود :
او به دل عشق دگر می ورزد ؟
گريه سر دادم در دامن او
های هايی که هنوز
تنم از خاطره اش مي لرزد
بر سرم دست کشيد
در کنارم بنشست
بوسه بخشيد به من
ليک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:23  توسط فرهاد  | 

 

سلام ای بی وفا،‌ ای بی ترحم

                                     سلام ای خنجر حرفهای مردم

 

سلام ای آشنا با رنگ خونم

                                     سلام ای دشمن زیبای جونم

 

بازم نامه می دم با سطر قرمز

                                     آخه این بار شده من با تو هرگز

 

نمی خوام حالتو حتی بدونم

                                     تعجب می کنی؟‌ آره همونم

 

همونی که زمونی قلبشو باخت

                                     همون که از تو یک بت،‌ یک خدا ساخت

 

همونی که برات هر لحظه می مرد

                                     که ذکر نامتو بی جون نمی برد

 

همونم که می گفتم نازنینم

                                     بمیرم اما اشکاتو نبینم

 

خیال کردی همیشه زیر پاتم؟

                                     با این نامردمیت بازم باهاتم؟

 

دیگه هر چی کشیدم بسه دختر

                                     نمی بینیم همو، این خوبه، بهتر

 

عجب، حتی دریغ از یک محبت

                                    دریغ از یک سر سوزن رفاقت

 

دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ

                                    که عشق ما رسید به سد هرگز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:16  توسط فرهاد  | 

دلتنگم از نبودن چشم سیاهت  نگاه کن

                با یک مداد ساده دلم را مثل چشمت سیاه کن

                می ترسم از حوالیه چشمان سیاه تو رد شوم

                   چشمان سر به زیر مرا سر به راه کن

                       میدانم اشتباه بزرگیست عاشقی

                       اما بیا به خاطر من اشتباه کن

                 دیدی اگر که لایق چشم سیاهت  نمیشوم

                  عمر مرا که در تو گذشته تباه کن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 15:7  توسط فرهاد  | 

رفتی تا اين رو بدونم                  بدونم بی آشيونم

بدونم بی تو چه هيچم                  بدونم بی تو ديوونم

تو که ديدی گريه هام رو              ريختی دور خاطرهام رو

خنديدی به التماسم                     نشنيدی ضجه هام رو

مرده بودم تو دل شب                  توی تنهايی توی تب

با دلی خسته وپر درد                 سردو از کينه لبالب

چشمای من خيس و تب دار           خيره مونده به يه ديوار

توی حبس انتظارات                  حالا من موندم و گيتار

ميزنم سازو ميخونم                   حالا ديگه خوب ميدونم

عشقت از جنس هوس بود             من ميخوام تنها بمونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 15:5  توسط فرهاد  | 

باز در چهرة خاموش خيال


خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل


حسرت بوسة هستي سوزت

 

باز من ماندم و يک مشت هوس


باز من ماندم و يک مشت اميد


ياد آن پرتو سوزندة عشق


که ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال


صورت شاد ترا نقش نمود


بر لبانت هوس مستي ريخت


در نگاهت عطش توفان بود
.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 15:14  توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 15:12  توسط فرهاد  | 

شوق پر كشيدن است در سرم ، قبول كن

 

دل شكسته ام اگر نمي پرم ، قبول كن

 

اينكه دور دور باشم از تو و نبينمت

 

جا نمي شود به حجم باورم ، قبول كن

 

گاه ، پر زدن در آسمان شعرهات را

 

از من از مني كه يك كبوترم قبول كن

 

در اتاق رازهاي تو سرك نمي كشم

 

بيش از آنچه خواستي نمي پرم قبول كن

 

قدر يك قفس ! كه خلوتت بهم نمي خورد

 

گاه ، نامه مي برم مي آورم قبول كن

 

هي نگو كه عشقمان جداست ، شعرمان جدا

 

بي تو من نه عاشقم ، نه شاعرم قبول كن

 

آب ...

 

وقتي آب اينقدر گذشته از سرم

 

من نمي توانم از تو بگذرم قبول كن

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 14:59  توسط فرهاد  | 

 

امشب از اون شباست كه من

دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شباست كه من

دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم

دلم گرفت ار آسمون

از زمين و هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه

دلم گرفته از همه

اي روزگارلعنتي

تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:8  توسط فرهاد  | 

وقتی دلت خسته شــد ،

 

ديگر خنده معنايی ندارد ...

 

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

 

وقتی دلت خسته شــد ،

 

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

 

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

 

وقتی دلت خسته شــد ،

 

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:39  توسط فرهاد  | 

آی پریا گول نخورید ، اینا سرابه دریا نیست

 

اینا دلم داشته باشن، جای دیگه است با شما نیست 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط فرهاد  | 

عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم            گردى نسترديم و غبارى نفشانديم

   ديديم كه در کسوت بخت آمده نوروز        از بيدلى او را ز در خانه برانديم

 

   هر جا گذرى غلغله شادى و شورست        ما آتش اندوه به آبى ننشانديم

 

   آفاق پر از پيك و پيام ست، ولى ما           پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم

 

   احباب كهن را نه يكى نامه بداديم            و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم

 

   من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر    سالى سپرى گشت و تورا ما نپرانديم

 

   صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند         ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم

 

   ماننده افسونزدگان ره به حقيقت              بستيم، و جز افسانه بيهوده نخوانديم

 

  از نه خم گردون بگذشتند حريفان             مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم

 

  طوفان بتكاند مگر «اميد» كه صد بار        عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط فرهاد  | 

کاش می شد گل چشمان تورا می چیدم

 

ومی آویختمش بر دیوار

 

در اتاقم که پر از سایه ی توست

 

آن زمان عطر نگاهت را زندانی خود می دیدم

 

و به خود می گفتم:

 

تو نوازشگر احساس غم آلوده ی من می مانی

 

ولی افسوس تو آن نیستی

 

آن کوچک پاک

 

که من از پاکی اندیشه ی خود پروردم

 

و بزرگش کردم من نمی دانستم  که تو با ضجه ی هر رهگذری می خوانی

 

هیچ دل بر تو نمی باید بست

 

مهربان با دل سنگ تو نمی باید بود

 

سنگ دل نیستم  اما....

 

دل من می خواهد که تو را با خشم به خاک اندازد

 

و چو رگبار خزان قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازد

 

کاش می شد گل چشمان تورا می چیدم

 

و می آویختمش بر دیوار

 

تا دو چشم تو در خلوت این تنهایی

 

شاهد پاکی و آشفتگی من باشد

 

کاش می شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:0  توسط فرهاد  | 

ای صمیمی ای دوست!

 

گاه، بی گاه

 

لب پنجره ی خاطره ام می آیی

 

ای قدیمی ای خوب!

 

تو مرا یاد کنی یا نکنی،

 

من به یادت هستم

 

آرزویم همه سر سبزی توست

 

دائم از خنده ، لبانت لبریز!

 

دامنت پر گل باد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:7  توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:44  توسط فرهاد  | 

بيدار مانده ام ولي اصلا سحر نشد

شب هاي تلخ وحشت من مختصر نشد

مي خواستم كه پر بزنم از سكوت خويش

با زخمهاي كهنه اين بال و پر نشد

يك عمر در سكوت خودم گريه كرده ام

حتي خدا هم از غم من با خبر نشد

سوزاندي و به ريشه من تيشه مي زني

يك لحضه چشمهاي خودت شعله ور نشد

خنجر بگير دستت و از روبرو بزن

روزي اگر دو مرتبه از پشت سر نشد

در پشت شيشه هاي مه آلود سالها

هم راز غصه هاي من يك نفر نشد

من را بگير و زنده بسوزان و دفن كن

روزي اگر شكستن من با تبر نشد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:2  توسط فرهاد  | 

اگه خورشید تو چشاته

                                آفتابو به من بتابون                        نگو مهتاب سر راته

تو سیاهچاله ی چشمات        یکی زنجیریو مجنون افتاده کنار دیوار           امیدش به یه نگاته

اگه نور به من نمی دی                     برای تنم مهم نیست                  همشو به اون بتابون

کسی که تا ابدیت